تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


 

مادر گرام اومد تو اتاق دعوا راه بندازه، جمله‌ش رو تموم نکرد و چند ثانیه به چشم خریدار نگاهم کرد گفت: "چقد بانمک شدی امروز!" گفتم: "جان؟!" سرش رو خم کرد سمت راست و گفت: "نمیدونم موهات رو تغییر دادی، خط چشمت رو متفاوت کشیدی... نمیدونم ولی تغییر کردی امروز." و بعد از اتاق رفت بیرون. =|
شمام جای من تو این خونه بزرگ می‌شدین والله وضعتون بهتر نبود. ((:

ادامه مطلب  

خسته ام..........  

خیره نشسته اممن خیره نشسته ام …
من خیره نشسته ام به نام تو…
من اینجا آتش گرفته ام
و تو خیره به غبارهای بلند شده از خاکسترم خیره شده ای..
سکوت کرده ای..
با خودت می گویی: خیالی نیست.. می سوزد و می رود و ..
نمی دانی چه دردی دارد این سوختن..
نمی دانی..
و باز هم نمی دانی..
نمی دانی که همه را بیرون کرده ام جز تو.. فقط تو مانده ای..
دیرم شده اما باز چشم به راه تو مانده ام.. چشم به جاده سفید و..
می دانم که نمی شود این دم رفتن دوباره ببینمت..
خسته ام ..
و تو اندازه این خ

ادامه مطلب  

لیموی باغ شما تلخ است  

در چشم تو سخاوت انسانی ست
مانند بوسه هات که طوفانی ست
یوسف بهانه ای ست در این بازار
جغرافیای درد تو رحمانی ست
نقش و نگار دامن گل دارت
افسونی از پیامبر ی مانی ست
نزدیک تر بیا سخنی دارم!
نجوا نگو که شیوه شیطانی ست!
نصف النهار خرم باغ تو
انجیر های خرم یزدانی ست
لیموی باغ عشق  شماتلخ است
   ما خوش گمان بریم که امّانی ست!
 موهات را که دام بلا خوانند
جمعیت  بلند پریشانی ست!
گفتم که درخیال ببینم باز
کفر تو را که رمز مسلمانی ست
آیا اجازه هست از آن بادام
 

ادامه مطلب  

بوسه  

حالا بیا که بوسه به ما مزه میدهد
لب بر لب و صدا به صدامزه میدهد
حالا که مثل شانه به زلفت نشسته ام
این بوسه های غرق صفامزه میدهد
در بارگاه سبز خدایان عاشقی
اینهابدون چون و چرا مزه میدهد
ازانبساط روشن شبهای آسمان
تا خلوتی بنام خفا مزه میدهد
وقتی که درحلاوت قلبم نشسته ای
شیرینی شروع خدا مزه میدهد
لب بر لب و نفس به نفس مثل این غزل
این لحظه های با تو رها مز ه میدهد

ادامه مطلب  

چه اهمیتی داره اصن؟  

میدونین؟ یه لحظه خودمو گذاشتم جای کسی که من رو نمیشناسه و اومده نشسته داره پست هام رو میخونه! بعد دیدم احتمالا فکر میکنه من یه 20-30 تا دوس پسر دارم! کلا خیلی عقده ای ام! یا مشکل روانی ای، چیزی دارم! بعد دیدم خب! فکر کنه! حاضر نیستم این حجم از بی سانسور نوشتنِ اینجام رو از دست بدم! 

ادامه مطلب  

چه اهمیتی داره اصن؟  

میدونین؟ یه لحظه خودمو گذاشتم جای کسی که من رو نمیشناسه و اومده نشسته داره پست هام رو میخونه! بعد دیدم احتمالا فکر میکنه من یه 20-30 تا دوس پسر دارم! کلا خیلی عقده ای ام! یا مشکل روانی ای، چیزی دارم! بعد دیدم خب! فکر کنه! حاضر نیستم این حجم از بی سانسور نوشتنِ اینجام رو از دست بدم! 

ادامه مطلب  

آتشنشان...  

چقدر سخت میگذره این لحظات
چقدر دلم پره
چقدر دلم گریه میخواد...
دوست دارم بشینم جلوی تلویزیون و گریه کنم...
متاسفانه مهدی نشسته :|
و دریغ از یِ جو......الله اکبر
برگشته میگه داری گریه میکنی؟ خب من به این بشر چی بگم؟ اه
خداروشکر که دارن پیدا میشن...
خدایا واقعا شکرت
:(
#قرآنی_کِ_سالم_بود

ادامه مطلب  

 

خودمم نمی دونم چطور اما تمام مدت نشسته بودم و فکر می کردم" باید پا شم برم درس بخونم. باید درس بخونم. باید درس بخونم."
تا اینکه شب شد و خوابیدم. و درس هم نخوندم. امروزم همینه یحتمل. نمی دونم چطور حوصله م سر نرفت و حتی نت گردیم نکردم. از من بعیده.

ادامه مطلب  

117  

هووووراااا :)
من اومدم بلاخره با اندکی تاخیر ؛
مدارس و دانشگاه ها فردا تعطیل میباشند و از شانس خوب من 
بنده فردا اصلاً کلاس ندارم #لب_خند
برف میباره و در حد چند سانتی نشسته و 
فردا از اون روزهاست که بیدار شم و برم پشت پنجره و 
ذوق کنم از اینکه همه جا سفید شده ‌.‌‌‌.
و اینکه کتاب میخونم از نوعِ #بیشعوری :)
توصیه میشود شما نیز مطالعه فرمایید ..
شب_بخیر
 

ادامه مطلب  

 

گاهی‌ همین کافه‌های شلوغ و پر سر و صدا آدم‌ها را در خودشان حبس می‌‌کنند. پشتِ یک میزِ گردِ کوچک نشسته ای، قهوت ‌ات سرد شده و از پشت یک کتاب که حتی یک سطرش را هم نخوانده ای، هی‌ به درِ کافه نگاه می‌‌کنی‌. به درِ کافه‌ای خیره شده‌ای که خودت بهتر از هر کسی‌ می‌‌دانی باز و بسته شدنِ مکرّرش تغییری در حالِ تو نمی‌‌دهد. می‌‌دانی کسی‌ که انتظارش را می‌‌کشی‌ از آن در وارد نخواهد شد. می‌‌دانی هیچکدام از آدم‌هایی‌ که با سلامی‌ کشیده و بلند

ادامه مطلب  

 

گاهی‌ همین کافه‌های شلوغ و پر سر و صدا آدم‌ها را در خودشان حبس می‌‌کنند. پشتِ یک میزِ گردِ کوچک نشسته ای، قهوت ‌ات سرد شده و از پشت یک کتاب که حتی یک سطرش را هم نخوانده ای، هی‌ به درِ کافه نگاه می‌‌کنی‌. به درِ کافه‌ای خیره شده‌ای که خودت بهتر از هر کسی‌ می‌‌دانی باز و بسته شدنِ مکرّرش تغییری در حالِ تو نمی‌‌دهد. می‌‌دانی کسی‌ که انتظارش را می‌‌کشی‌ از آن در وارد نخواهد شد. می‌‌دانی هیچکدام از آدم‌هایی‌ که با سلامی‌ کشیده و بلند

ادامه مطلب  

هی بغض لعنتی  

در من بوی‌ دارچیندر تو عطر بهار نارنجبیا دست در دست همقدم بزنیمكوچه‌های‌ پایتخت را...
#جمال_ثریا
 
چه جالب بود... 
در حالی پاروی پا  انداخته ام و منتظرم بیایند تکلیفم را روشن کنند ونمیایند برای آنکه غمگین نشوم و از کوره در نروم نشسته ام و قطعه های ادبی میخوانم مگر چاره دیگری هم دارم 
لوبیا کوچولو لطفا خوب باش.... 
و در همه ناملایمات و سختیها مقاومت کن 
ممنونم که هستی و تمام تلاشت رو داری میکنی 
 

ادامه مطلب  

هی بغض لعنتی  

در من بوی‌ دارچیندر تو عطر بهار نارنجبیا دست در دست همقدم بزنیمكوچه‌های‌ پایتخت را...
#جمال_ثریا
 
چه جالب بود... 
در حالی پاروی پا  انداخته ام و منتظرم بیایند تکلیفم را روشن کنند ونمیایند برای آنکه غمگین نشوم و از کوره در نروم نشسته ام و قطعه های ادبی میخوانم مگر چاره دیگری هم دارم 
لوبیا کوچولو لطفا خوب باش.... 
و در همه ناملایمات و سختیها مقاومت کن 
ممنونم که هستی و تمام تلاشت رو داری میکنی 
 

ادامه مطلب  

فریدون حسنوند : باید در طرح های انتقال آب کشور بازنگری صورت بگیرد.  

به نام الله
 
فریدون حسنوند : باید در طرح های انتقال آب کشور بازنگری صورت بگیرد.
 
 
چهار الف - فریدون حسنوند در جلسه شورای اداری خوزستان و کارگرده ملی مبارزه با ریزگردها در حضور رئیس جمهور اظهار کرد: پیرو فرمان رهبر معظم انقلاب اسلامی مبنی بر ...

ادامه مطلب  

گناهان فرو می ریزند...  

ابوعثمان مى گوید: من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم ، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد همه برگهایش فرو ریخت . آنگاه به من گفت : نمى پرسى چرا چنین كردم ؟
گفتم : چرا این كار را كردى ؟
در پاسخ گفت :یك وقت زیر درختى در محضر پیامبر (ص) نشسته بودم ، حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد تمام برگهایش فرو ریخت . سپس فرمود:سلمان ! سۆ ال نكردى چرا این كار را انجام دادم ؟
گفتم : منظورتان از این كار چه بود؟
فرمود: وقتى كه مسلمان وضویش را به خوبى گرفت ، سپس نمازه

ادامه مطلب  

یک دختر خیلی خیلی غمگین!  

 
دخترک نشسته بود روی صندلی بغل دستم. من زل زده بودم به سمت مخالف- جایی که قطار مترو را به من می‌رساند. چند لحظه نگذشته بود که  نگاهش افتاد به روبرو. در لاین روبرو دوستش نشسته بود. اول دست تکان دادند و بعد شروع کردند به پانتومیم بازی. ادا اصول در می آوردند و مسافران ایستاده در ایستگاه نگاهش می‌کردند.آنها حکم دیوانه ها را داشتند. بعدتر زنی آمد و درست ایستاد وسط آنها. هیچ کدام از صندلی بلند نشدند بلکه بدنشان را کج کردند و سرهایشان را خم. تا رسیدن

ادامه مطلب  

45  

بازم شب شد و من خوابم نمیاد...
امروز روز پرماجرایی بود واسم
اولا از همه بگم که کارت ملی و دانشجویی و متروم گم شده
خیلی اعصابم خورده
خیییییییییییلی :(
اصلا ترجیح میدم زیاد راجبش حرف نزنم
اتفاق دوم اینه که دیشب خواب دیدم خواهرم یه دختر ناز کوچولو داره که اسمش فاطمه اس
واسم جالبه که تو ایام فاطمیه هم هستیم
این بچه در تمام طول خوابم بغلم بود و من قربون صدقه اش میرفتم
اینقدر دوسش داشتم که حد نداشت
وقتی از خواب پا شدم باورنم نمی شد خواب بوده و همچین ب

ادامه مطلب  

امروز  

امروز نصف مسیر رو از دانشگاه تا خونه پیاده اومدم..تو این سرما..میخاستم تو برفا راه برم ، میخاستم هر چی میبینم سفیدی باشه ، میخاستم سرما بره تو تنم، می خاستم مغزم یخ ببنده، میخاستم زمستونو نفس بکشتم، میخاستم هواش بره تو ریه هام ، وختی خورشید میتابه رو برفا وختی دونه های برف مثه الماس می درخشن وختی دوس داری بهشون دست بزنی وختی دوس داری لمسشون کنی چه حسه خوبی دست میده به آدم!
پ.ن: کاش یکی بود بعد دست زدن به برفا دستامو ها میکرد...
کاش گرمی دستاش دست

ادامه مطلب  

 

شب ها تا نصف شب پای بازی ست...
صبح ها هم به زور سر و صدای من دیر بیدار میشود... نباشم هم که لابد راحت است تا ظهر...
امروز صبح به زور که بیدار شد بعد هم تا ظهر نشسته پای بازی...
توی این شرایط!!!
من شب ها هم به زور میخوابم...
چه طور تمرکز دارد برای بازی...
موهایم را سفید کرد این روزها و گره خوردگی کار...
اینقدر بی خیال اخر...
اینها عصبانیت ندارد ایا؟
امروز صبح انقدر حالم بد بود و عصبی که هیچ چیزی متوجه نمیشدم..
میگویند گیر ندهید...
غر نزنید...
تباه میشویم خب...
پدر

ادامه مطلب  

 

شب ها تا نصف شب پای بازی ست...
صبح ها هم به زور سر و صدای من دیر بیدار میشود... نباشم هم که لابد راحت است تا ظهر...
امروز صبح به زور که بیدار شد بعد هم تا ظهر نشسته پای بازی...
توی این شرایط!!!
من شب ها هم به زور میخوابم...
چه طور تمرکز دارد برای بازی...
موهایم را سفید کرد این روزها و گره خوردگی کار...
اینقدر بی خیال اخر...
اینها عصبانیت ندارد ایا؟
امروز صبح انقدر حالم بد بود و عصبی که هیچ چیزی متوجه نمیشدم..
میگویند گیر ندهید...
غر نزنید...
تباه میشویم خب...
پدر

ادامه مطلب  

شبیه باد... .  

باد می وزد،برگ های باقیمانده را هم یکی یکی روانه می کند در آغوش خاک.شاخه ها عریان عریان می رقصند با ساز موزون باد. از میان پیاده روی شلوغ عبور می کنم ،باد میان چادرم گیر کرده انگار به محض ورودم به کافه ،باد همچون مجرمی می گریزد و چادرم آرام می گیرد.
جای همیشگی مان می نشینم. خالی است خالی تر از همیشه شاید.تنها نشسته ام و به جای خالی ات نگاه می کنم .بیرون همچنان باد می وزد ،برخی آدمها شبیه باد می مانند ، بی هوا و بی اجازه می آیند،گرد وخاک می کنند ، آ

ادامه مطلب  

فریدون حسنوند : اختصاص اعتبارات لازم برای حل مشکل ریزگردهای خوزستان  

به نام الله
 
فریدون حسنوند : اختصاص اعتبارات لازم برای حل مشکل ریزگردهای خوزستان
 
 
چهار الف - به گزارش خبرگزاری صداوسیما مرکز خوزستان،رئیس کمیسیون انرژی مجلس شورای اسلامی  با بیان اینکه مجلس اعتبارات لازم برای حل مشکل ریزگردها را اختصاص می‌دهد، گفت: ...

ادامه مطلب  

آوای درون!  

باید یک کم به خودم فرصت بدم
باید آروم باشم
باید به کارهام سروسامون بدم
کسی باور نخواهد کرداما من به چشم خویش می بینمکه مردی پیش چشم خلق بی فریاد می میردنه بیمار استنه بردار استنه درقلبش فروتابیده شمشیرینه تا پر در میان سینه اش تیریکسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیریلبش خندان و دستش گرمنگاهش شادتو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاداما من به چشم خویش می بینمبه آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزاربه آن تلخی که می سوزد تن ایینه در زنگاردار

ادامه مطلب  

بله شیرین خانوم، این‌گونه بود*  

چند ساله بودم خدایا؟ چهار پنج سال؟ تب کرده بودم، در آتش تب می‌سوختم. شب بود، از خواب پریده بودم و تمام تنم خیس عرق بود، می‌لرزیدم و انگار گذاشته باشندم توی آتش. از خواب پریده بودم و می‌دیدم پدرم نشسته است بالای سرم و دستمال خیسی را می‌کشد روی صورتم، دست‌هایم، پاهایم. اشک می‌ریختم، اشک که می‌ریختم چشم‌هایم می‌سوخت. خوب یادم هست دست دراز می‌کردم طرف پدرم، صدایش می‌زدم، می‌خواستم تمام شود و آن تنور لعنتی خاموش شود، اما خاموش نمی‌شد. تما

ادامه مطلب  

خواب هاروی (استفن کینگ)  

سلام دوستان بعد از مدتها دوباره برگشتم تا یه کتاب دیگه براتون بزارم.این کتاب هم طبق معمول مانند کتابای دیگه استفن کینگ در ژانر وحشت نوشته شده . صفحه اول کتابو براتون میزارم:
جانت پایِ سینک ظرفشویی می‌چرخد و، یکهو، چشمش می‌افتد به شوهرش که حدود سی سال است با هم زندگی می‌کنند. با تی‌شرت سفید و شلوارک بیگ‌ داگ نشسته پشت میز آشپزخانه او را تماشا می‌کند.
بقیه در ادامه مطلب!!!
 

ادامه مطلب  

 

گفتنی ها ، حرفایی که سالهاست چهازانو روسینم نشسته بودن رو ب(ب.ر) گفتم
گفتم ک خدا نگه تو یه بار نگفتی ببینی چی میشه 
جزهمون لحظه اول هیچی ب هیچی 
اصلا شعورش ب این چیزا نمیرسه 
تازه باید بهش هم احترام بزاری ک اهش دامنتو نگیره 
 خسته شدم خدا . اگ یه امتحانه نکن 
خدا بی انصافیه بخدا 
همین الانم تواین لحظه بازم پرکشیدم ب اینده و حسرت های مطلق گذشته 
 

ادامه مطلب  

عکس قدیمی (ارسالی)  

با تشکر از عزیز بزرگوار حاج علی اکبر قنبری بابت در اختیار گذاشتن این تصویر جهت اشتراک گذاری آن در وبلاگ
 نفر اول از راست بلوز قهوه ای مرحوم حاج محمد مومنی ٢-مرحوم حاج رضا اصغری ٣- مرحوم حاج محمدحسین اصغری ٤- مرحوم حاج حیدر قنبری ٥-حاج غلامحسین سلطانی
نشسته مرحوم شاهمرادزاده از همراهان همشهریان ما در ایرانشهركارمند ادره پست ایرانشهر  نفر دوم حاج غلام كاویان نفر آخر نشسته مرحوم حاج محمد جان بخشی
___________________________________________________________
عزیزان هم

ادامه مطلب  

عکس قدیمی (ارسالی)  

با تشکر از عزیز بزرگوار حاج علی اکبر قنبری بابت در اختیار گذاشتن این تصویر جهت اشتراک گذاری آن در وبلاگ
 نفر اول از راست بلوز قهوه ای مرحوم حاج محمد مومنی ٢-مرحوم حاج رضا اصغری ٣- مرحوم حاج محمدحسین اصغری ٤- مرحوم حاج حیدر قنبری ٥-حاج غلامحسین سلطانی
نشسته مرحوم شاهمرادزاده از همراهان همشهریان ما در ایرانشهركارمند ادره پست ایرانشهر  نفر دوم حاج غلام كاویان نفر آخر نشسته مرحوم حاج محمد جان بخشی
___________________________________________________________
عزیزان هم

ادامه مطلب  

اشک راهکار رسیدن به شهادت ...  

شعرخوانی جناب آقای مرتضی امیری اسفندقه درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد»؛
اشک راهکار رسیدن به شهادت...
 
در آستانهی ایام شهادت حضرت صدیقهی کبری (سلام‌الله‌علیها) امشب (پنجشنبه) جمعی از شاعران مذهبی با رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند.«مهتاب و مین و من...» عنوان شعری‌است که در این دیدار جناب آقای مرتضی امیری اسفندقه درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد» خواندند و آن را به جانباز سرافراز آقای علی خوش‌لفظ تقدیم کردند. رهبر انقلاب پس ازز شعرخو

ادامه مطلب  

اشک راهکار رسیدن به شهادت ...  

شعرخوانی جناب آقای مرتضی امیری اسفندقه درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد»؛
اشک راهکار رسیدن به شهادت...
 
در آستانهی ایام شهادت حضرت صدیقهی کبری (سلام‌الله‌علیها) امشب (پنجشنبه) جمعی از شاعران مذهبی با رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند.«مهتاب و مین و من...» عنوان شعری‌است که در این دیدار جناب آقای مرتضی امیری اسفندقه درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد» خواندند و آن را به جانباز سرافراز آقای علی خوش‌لفظ تقدیم کردند. رهبر انقلاب پس ازز شعرخو

ادامه مطلب  

اشک راهکار رسیدن به شهادت ...  

شعرخوانی جناب آقای مرتضی امیری اسفندقه درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد»؛
اشک راهکار رسیدن به شهادت...
 
در آستانهی ایام شهادت حضرت صدیقهی کبری (سلام‌الله‌علیها) امشب (پنجشنبه) جمعی از شاعران مذهبی با رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند.«مهتاب و مین و من...» عنوان شعری‌است که در این دیدار جناب آقای مرتضی امیری اسفندقه درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد» خواندند و آن را به جانباز سرافراز آقای علی خوش‌لفظ تقدیم کردند. رهبر انقلاب پس ازز شعرخو

ادامه مطلب  

مرگ بر اسرائیل +++ מוות לישראל +++ Death to Israel  

شعرخوانی جناب آقای مرتضی امیری اسفندقه درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد»؛
اشک راهکار رسیدن به شهادت...
 
در آستانهی ایام شهادت حضرت صدیقهی کبری (سلام‌الله‌علیها) امشب (پنجشنبه) جمعی از شاعران مذهبی با رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند.«مهتاب و مین و من...» عنوان شعری‌است که در این دیدار جناب آقای مرتضی امیری اسفندقه درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد» خواندند و آن را به جانباز سرافراز آقای علی خوش‌لفظ تقدیم کردند. رهبر انقلاب پس ازز شعرخو

ادامه مطلب  

مرگ بر اسرائیل +++ מוות לישראל +++ Death to Israel  

شعرخوانی جناب آقای مرتضی امیری اسفندقه درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد»؛
اشک راهکار رسیدن به شهادت...
 
در آستانهی ایام شهادت حضرت صدیقهی کبری (سلام‌الله‌علیها) امشب (پنجشنبه) جمعی از شاعران مذهبی با رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند.«مهتاب و مین و من...» عنوان شعری‌است که در این دیدار جناب آقای مرتضی امیری اسفندقه درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد» خواندند و آن را به جانباز سرافراز آقای علی خوش‌لفظ تقدیم کردند. رهبر انقلاب پس ازز شعرخو

ادامه مطلب  

 

میان اسباب و اثاث بسته‌بندی خانه نشسته‌ام. جمع کردن این‌همه وسیله مرا از کت‌وکول انداخته و پهلویم درد می‌کند. آرزو می‌کنم ای‌کاش می‌شد برای یک ساعت هم که شده زمان متوقف شود و من بتوانم با شانه‌ای سبک به سکوت دنیا گوش دهم. اما صدای توی گوشم می‌گوید: «مامان حالش بده کسی نیست لباسشو عوض کنه...» حالا نشسته بودم تا اراده‌ام را جمع کنم باید کاری می‌کردم. نرگس مدت‌هاست که ساکت شده، شاید هم من دیگر صدایش را نمی‌شنوم یا به حرف‌هایش گوش نمی‌ده

ادامه مطلب  

13*10- قعر  

- بالرحمن -
 
افتاده ام در چاهی که کندنش را از ۱۰ سال پیش -بی آن که بدانم- شروع کردم. حالا نه فقط به آب نرسیده ام, بلکه زمین سنگلاخ شده و طنابی هم نیست که بالا بکشدم. بی راه پیش و پس, فقط نشسته ام به تقلای فکری که خودم می دانم راه به جایی نمی برد و این کلاف پیچ در پیچ درون هزارتوی مغز هزارها گره می خورد. من باز هم به اضطرار افتاده ام و با وقاحت تمام نگاهم را دوخته ام به آن نقطه ی روشن بالای چاه, به انتظار.
 
پ.ن: یادم باشد همیشه همه چیز اثر وضعی آنی ندارد.

ادامه مطلب  

وبلاگ..  

قبلنا به این فکر کرده بودم ک یه روزی آدرس این وبلاگ رو بدم به بانو... یه بار روز تولدش می‌خواستم این کار و بکنم بعد فکر کردم شاید زود باشه... دیشب قبل از اینکه از هم جدا بشیم یه‌جا نشسته بودیم کنار خیابون ولیعصر بارون هم میومد، تقریبا بغلش کرده بودم و با هم حرف میزدیم... با به لای حرف هاش گفت هیچوقت از پیش‌م نری‌ها! چرا آخه باید پیش خودش اینجور فکری بکنه؟!؟ اینجا بود که تصمیم گرفتم آدرس وبلاگ و بهش بدم خودش بیاد اینا رو بخونه ببینه چقدر دوسش دارم

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1